بسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحيم :: اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً برحمتك يا ارحمّ الرّاحمين :: اَلّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ في فَرَجِ مَولانا بَقيَّهَ الله وَاجْعَلْنا مِنَ الْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهْ


شايسته نيست بر سخنی که از دهان کسی خارج می شود گمان بد ببری. چرا که مي توان برای آن برداشت نيکو يی نيز داشت. امام علی عليه السلام































حس غریب

گشته ام در جهان و آخر کار ............................دلبری برگزیده ام که مپرس

آیا از بخشندگی و مهربانی که نخستین حالات خداوند است ، در ما نشانی هست ؟

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 11:11 توسط سلمان

و امروز نیمی از یک سال 365 روزه است ک منو تو، ما شدیم.... شش ماهه شدنمون مبارک عزیزم ماه گردمون مبارک :***
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 14:38 توسط سلمان|

تووووووولدت مبارررررررررررررررررررک سلمانممممم :) شادی یعنی خوشحال کردن تو......
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 15:24 توسط سلمان|

در انتظار توام 

در چنان هوایی بیا

که گریز از تو ممکن نباشد
..

تو

تمام  تنهایی هایم
 را

از من گرفته‌ای

خیابان‌ها

بی حضور تو

راه‌های آشکار

جهنم‌اند

 

...

پنج ماهه شدیم خانوم همسر:)

مبارکککککک باشه 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 21:41 توسط سلمان|

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
 تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

 قانعم ، بیشتر از این چه بخواهم از تو
 گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

 گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
 گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

 آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن
 من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

 من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه
 برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

 فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
 که همین شوق مرا، خوب‌ترینم! کافیست

نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 17:29 توسط سلمان|

عاشقم،
اهل همین کوچه ی بن بست کناری
که تو از پنجره اش
پای بر قلب منِ دیوانه نهادی
تو کجا ؟
کوچه کجا؟
پنجره ی باز کجا؟
من کجا؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا؟
تو به لبخند و نگاهی …
منِ دلداده به آهی
 بنشستیم،
تو در قـلب و منِ خسته به چاهی
گُنه از کیـست؟
از آن پنجره ی باز؟
از آن لحظه ی آغاز؟
از آن چشمِ گنه کار؟
از آن لحظه ی دیدار؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب،
تو را تنگ در آغوش بگیرم...

نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 17:20 توسط سلمان|

روز همــــــــــــــــــسر جـــــــــــــــــــانا و سومین مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاه گردمون مبارک :)


نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 21:23 توسط سلمان|

همسر عزیزم...

دومین ماهگرد "ما" شدنمون مبارک.... :)

چقدر خوبه این باهم بودن ها.... این مهربونی ها.....

کاش پیش هم میبودیم.....



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 21:48 توسط سلمان|

می گویند:

عشق خدا

به همه یکسان است


ولی من می گویم:

مرا بیشتر از همه

دوست دارد

وگرنه

به همه

یکی مثل تو می داد ...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 16:0 توسط سلمان|

برای دوست داشتنت

محتاج دیدنت نیستم...

اگر چه نگاهت آرامم می کند

محتاج سخن گفتن با تو نیستم...

اگر چه صدایت دلم را می لرزاند

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...

اگر چه برای تکیه کردن ،

شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!

دوست دارم ، نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم

دوست دارم بدانی ،

حتی اگر کنارم نباشی ...

باز هم ،

نگاهت می کنم ...

صدایت را می شنوم ...

به تو تکیه می کنم

همیشه با منی ،

و همیشه با تو هستم،

هر جا که باشی!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 15:26 توسط سلمان|

یک ماه گذشت.....

و حالا ماهگرد ازدواجمون شده....

همون تاریخ و ساعت رویایی....

همون ثانیه های لبریز از لطف خدا ....

مبارک باشه آقای همسر :)


امضا : خانوم همسر :) 3>


پ.ن:فقط 10 دقیقه مونده تا اون ساعت خاص....


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 16:32 توسط سلمان|



 

بست و سوم بهمن 1392

ساعت 16.45

حرم امام رضا (ع)

من و خانوم همسر بهم رسیدیم

و پیمان بستیم

که تا ابد

عاشق  هم بمونیم.

و  همونجا اولین نماز دونفره و اولین دعاهای دونفره رو زمزمه کردیم...

و حالا  یک هفته گذشته

و ما خوشبختی رو با تموم وجودمون حس می کنیم

و

هیچوقت یادمون نمیره که تو تک تک لحظه هامون و تو همه مراحل

حضور  و لطف امام رضا اینقدر واضح و روشن بود

که ذره ای شک نکنیم

و تا ابد ممنون آقا باشیم.

 

خدایا شکر

واسه همه لحظاتی که باهامون بودی

و هستی..

هیچوقت مارو به حال خودمون نذار و همیشه مواظبمون باش..

 

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 18:2 توسط سلمان|


(( از نشانه هاي فهم ؛ " بردباري ، دانش و خاموشي"  است...))
(امام رضا(ع))

 

سلام بر تو اي راستگويِ نيكوكار! اي پرهيزگارِ شايسته !

درود و تحيّت خداوند بر تو اي نور خدا ؛  اي روشنايي آسمان ها در تاريكي هاي زمين!

بدرستيكه تو به راستي و حقّ و بمنظور اداي شريعت خداوند ، قيام كردي ، همانا تو بندة فرمانبردار خداوند متعالي!

(( فرازهاي منتخب از زيارت نامه امام رضا (ع) ))

 

مي فرمود ؛ " هركس اندوه مؤمني را برطرف سازد و مشكل او را حل نمايد ، خداوند در روز قيامت اندوه را از قلبش برطرف مي سازد" ... هرگاه تنها مي شد ، فارغ از كارهاي رسمي و تشريفات روزانه ، تمام اطرافيان را از كوچك و بزرگ پيرامون خود جمع مي ساخت ، با آنان حرف مي زد و با ايشان اُنس مي گرفت و هر وقت سفره با بركت خويش را پهن مي كرد، همه را بر سر سفره مي نشاند.

مي فرمود ؛ " پنج صفت است كه اگر در كسي نباشد در دنيا و آخرت به مروت او اميد نداشته باش :‌ نخست كسي كه در نهادش اعتماد نبيني ، دوم كسي كه در سرشتش كرم نيابي ، سوم : كسي كه در آفرينشش استواري نبيني ، چهارم كسي كه در نفسش نجابت نيابي ،  و پنجم كسي كه از خدايش ترسناك نباشد. "

 

 

 

ب.ن

يه شماره اي رو دوسال پيش يه دوستي بهم داد. شماره ي امام رضاس! گاهي زنگ ميزنم آروم ميشم. خواستيد يه زنگ بزنيد:

۰۵۱۱۲۰۰۳۳۳۴

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 10:17 توسط سلمان|

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند

دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده
وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا، ای هم گناهِ من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم گناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
و من می مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالابِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها
پرستو ها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تاریک و تنهایم
در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستو ها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی...
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 18:38 توسط سلمان|

                                   مردم همه

                                              تو را به خدا

                                                  سوگند می دهند

                                       اما برای من

                                              تو آن همیشه ای

                                                          که خدا را به تو

                                                                 سوگند می دهم.

قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 13:19 توسط سلمان|

 

خدایا مرا به خاطر گناهانی که در طول روز با هزاران قدرت عقل توجیهشان میکنم ببخش.

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392ساعت 18:48 توسط سلمان|

بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم

اگر از عاشقی پرسی، بدان دلتنگ آن هستم

بیا با من مدارا کن که من غمگین و جان خستم

اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم

بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم

بیا شکوه از دل کن که من نازک دلی خستم

جدایی را حکایت کن که من زخمی آن هستم

اگر از زخم دل پرسی برایش مرهمی بستم

مجنونم و مستم به پای تو نشستم ...

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392ساعت 13:11 توسط سلمان|

 

سنگ،کاغذ،قیچی
کدام باشم از تو برده ام دنیا؟
سنگ باشم؟
یا قیچی؟
بشکنم یا جدا کنم؟؟
کاغذ باشم که تو بنویسی و من اجرا کنم؟
آخ دنیا...آه دنیا...
با من هم بازی نشو...

 

 

 

کاش میشد بعضی قسمتای زندگی رو ریست کرد. برگشت به عقب. حتی چند روز..

 

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392ساعت 11:8 توسط سلمان|

 
آقا بیا که بی تو پریشان شدن بس است

از دوری تو پاره گریبان شدن بس است

کنعان دل، بدون تو شادی پذیر نیست

یوسف!ظهور کن که پریشان شدن بس است

یعقوب دیده ام چه قَدَر منتظر شود؟

یعنی مقیم کلبه ی احزان شدن بس است

گریه، فراق، گریه، فراق، این چه رسمی است؟

دیگر بس است این همه گریان شدن بس است

موی سپید و بخت سیاه مرا ببین

دیگر بیا که بی سر و سامان شدن بس است

تا کی گناه پشت گناه ایّها العزیز؟

تا کی اسیر لذّت عصیان شدن ... بس است

خسته شدم از این همه بازی روزگار

مغلوب نفس خاطی و شیطان شدن بس است
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1392ساعت 19:24 توسط سلمان|

بارالها هرآنچه از من در دل داري امشب ببخش...

شباي قدر امسال چقد خاصه برام. چقدر دلم ميخاد همه برام دعا كنن. اونشب به همه اسمس زدم.

شمايي كه شمارتونو ندارم- دعام ميكنيد؟؟

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 10:6 توسط سلمان|

۲۶

خدایا میشه کنتورمو صفر کنی و و از اول متولدم کنی؟ من نه گذشتمو میخوام نه آیندمو.

من کم آوردم...

کم آوردم...

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت 11:52 توسط سلمان|

پروردگارا ، اگر قرار است به داده هايت ، گرفتار شوم ، هيچ نمي خواهم الا كه

خودت به آنچه به من داده اي شادم كني، و به آنچه نرسيده ام غم نمي خورم.

زيرا ، يقين دارم آنچه را كه به صلاح من است ، تو بهتر مي داني.

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 19:21 توسط سلمان|

ای وای من، ای وای من


 
زد این دل شیدای من آتش به سر تا پای من


 
خاکسترم کردی، چه آوردی، تو ای دل بر سرم


 
دیگر چه آوازی، چه پروازی،که بی بال و پرم


 
ای فارغ از حال من، چون یاد آورم رو گرداندنِ تو را


 
ترسم سوز درد من، آه سرد من گیرد دامن تو را


 
کردی جفا دیگر مکن چشم عاشق را تر مکن


 
ای چشم من، گریان مباش


 
این‌گونه اشک افشان مباش


 
حیران و سرگردان مباش


 
در گردش گیتی، رسد روزی، به پایان هر غمی


 
دست نگار ما، داغ دل را، گذارد مرهمی

دست غارت از چه رو، آه ای لاله رو بر جانم گشوده‌ای


 
از تو چه شد حاصلم، همین کز دلم، قرارم ربوده‌ای


 
کردی جفا دیگر مکن ....چشم عاشق را تر مکن


 
ای وای من، ای وای من


 
زد این دل شیدای من آتش به سر تا پای من


 
خاکسترم کردی، چه آوردی، تو ای دل بر سرم


 
دیگر چه آوازی، چه پروازی،که بی بال و پرم


 
ای فارغ از حال من، چون یاد آورم رو گرداندنِ تو را


ترسم سوز درد من، آه سرد من گیرد دامن تو را


 
کردی جفا دیگر مکن چشم عاشق را تر مکن

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1392ساعت 19:7 توسط سلمان|

تقصیر من است اینکه، کم می آیی...

هر گاه شدم اسیر غم می آیی...

این جمعه و جمعه های دیگر حرف است...

آدم بشوم ؛ سه شنبه هم می آیی!!!!

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 11:49 توسط سلمان|

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1392ساعت 18:46 توسط سلمان|


آخرين مطالب
»
» 6ماهه ک ما شدیم....
» تولدت مبارک همسرم....
» 5
» براي تو كه بهتريني...
» عاشقم...
» 23 اردی بهشت 93
» دومـــــــین ماهگرد ازدواجمون... :)
»
» تقدیم به خانوم همسر...

Design By : Pichak