تبليغاتX

بسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحيم :: اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً برحمتك يا ارحمّ الرّاحمين :: اَلّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ في فَرَجِ مَولانا بَقيَّهَ الله وَاجْعَلْنا مِنَ الْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهْ

(امام علی (ع شایسته نیست که بر سخنی که از دهان کسی خارج می شود گمان بد ببری چرا که می توان برای آن برداشت نیکویی نیز داشت.


حس غریب

عصر يك جمعه دلگير

 

دلم گفت بگويم- بنويسم

 

كه چرا عشق به انسان نرسيده است

 

چرا آب به گلدان نرسيده است

 

و هنوزم كه هنوز است

 

غم عشق به پايان نرسيده است.

 

بگو حافظ دلخسته ز شيراز بيايد

 

بنويسد

 

كه هنوزم كه هنوز است

 

چرا يوسف گمگشته به كنعان نرسيده است

 

چرا كلبه احزان به گلستان نرسيده است.

 

عصر اين جمعه دلگير وجود تو كنار دل هر بيدل

 

آشفته شود حس...

 

تو كجايي گل نرگس؟!

+ نوشته شده توسط سلمان در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 15:26 |

در كنار تو

 

من خودم مي شوم

 

با همه كاستي هايم!

 

در كنار تو

 

آسمان را لمس ميكنم

 

و از آنجا

 

دست تكان مي دهم

 

به من كوچك بدون تو !

 

 

در آبي قلبت غوطه ور مي شوم

 

و خودخواهانه فخر مي فروشم

 

به ابرها و به آسمانها.

 

چه كسي مي تواند باور كند؟!!

 

مرا با پرواز چه كار؟!!

 

مرا با تفاخر چه نسبت؟!!

 

(يادگاري حامد عزيزم كه فردا داره ميره حج)

+ نوشته شده توسط سلمان در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 15:23 |

گاه گاهي دلم از دست همه ميگيرد

 

با تو آنگاه سخن ميگويم

 

چشم تو باغ من است

 

باز هم مي رويم.

 

گاه گاهي دلم از دست خدا مي گيرد

 

آب را مي پاشم

 

آينه را مي شكنم

 

در تو گم مي شود ايمان تنم.

 

گاه گاهي دلم از دست خدا مي گيرد

 

و نماز سخنم را به تو رو مي سازم

 

باز هم ساده تر مي بازم!

 

واي

 

گاه گاهي دلم از دست تو هم مي گيرد.

 

+ نوشته شده توسط سلمان در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 20:41 |
خداوندا

چگونه ممکن است  عظمتی مثل تو نداند که در دل کوچک من چه می گذرد؟!!!

+ نوشته شده توسط سلمان در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:44 |
ای آفتاب عمر!
تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم...
فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم.. در نبود تو جام تلخ فراق را سر  
می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم...
به امید آنروز منتظرت می مانم......
به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهت میکنم......
کاش می شد که خدا
اجازه ظهورت می داد
کاش می شد
که در این دیار غربت
ومیان موج غمها
به سکوت سرد وسنگین
رخصت خاتمه می داد


کاش می شد

جمعه ما
شاهد ابروی زیبای تو می شد

دیده نا قابل ما
فرش گیسوی تو می شد
کاش می شد
انتظار منتظر به پایان رسد
وهوا میزبان یاسها و
نسترنها
خاک پای مهدی زهرا شود
کاش می شد
تو هم از انتظار خسته شوی و
برای فرج دعا کنی
کاش می شد........

+ نوشته شده توسط سلمان در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:21 |
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی !

چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی !

خلیل آتشین سخن ! تبر به دوش بت شکن !

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی !

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم ، نه !

ولی برای عده ای ....

چه خوب شد نیامدی !!!!!

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام ...

دوباره صبح ...

ظهر ، نه !!!!!!

غروب شد ....

نیامدی !
+ نوشته شده توسط سلمان در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:58 |
خداوند بی نهایت است

اما به قدر نیاز تو فرود می آید

به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا.

+ نوشته شده توسط سلمان در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:37 |
 

 گاهی دلم می گیرد

 از آدمهایی که در پس نگاه سردشان

با لبخندی گرم

 فریبت می دهند.

دلم می گیرد از خورشیدی که گرم نمی کند

و نوری که تاریکی می دهد.

از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند

دلم می گیرد...

از سردی چندش آور دستی که دستت را می فشارد

و نگاهی که به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند.

از دوستی که برایت هدیه دو بال برای پریدن می آورد

و بعد

پرواز را با منفورترین کلمات دنیا معنی می کند.

گاهی حتی دلم از خودم هم می گیرد.

+ نوشته شده توسط سلمان در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:57 |

یکی از دشوار ترین کارها برای هر فرد

آنست که روی زمین یخ زده و مرطوب زمین

بخورد و وقتی بلند می شود خدا را شکر

کند.

+ نوشته شده توسط سلمان در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 21:24 |

بي گاهان

                     به غربت

                                                 به زماني كه خود در نرسيده بود_

چنين زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ

                                                وقلبم در خلا تپيدن آغاز كرد.

گهواره تكرار را ترك گفتم

                                  در سرزميني بي پرنده و بي بهار.

نخستين سفرم باز آمدن بود

از چشم انداز هاي اميد فرساي ماسه و خار

بي آنكه با نخستين قدم هاي نا آزموده نو پايي خويش

به راهي دور رفته باشم.

نخستين سفرم          باز آمدن بود.

 

دور دست                      اميدي نمي آموخت.

لرزان

بر پاهاي نو راه

رو در افق سوزان ايستادم.

 

دريافتم كه بشارتي نيست

چرا كه سرابي در ميانه بود.

دور دست اميدي نمي آموخت

دانستم كه بشارتي نيست:

اين بي كرانه

زنداني چندان عظيم بود

كه روح

از شرم ناتواني     در اشك پنهان مي شد.

مجال بيرحمانه اندك بودو

واقعه سخت نا منتظر.

از بهار حظ تماشايي نچشيديم

كه قفس     

باغ را پژمرده مي كند.

 

 

از آفتاب و نفس چنان بريده خواهم شد

كه لب از بوسه ناسيراب.

 

برهنه

بگو برهنه به خاك ام كنند

سراپا برهنه

بدان گونه كه عشق را نماز ميبريم _

كه بي شائبه حجابي

با خاك

عاشقانه

در آميختن ميخواهم.

 

 

+ نوشته شده توسط سلمان در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 18:0 |

 چت با خدا:

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)

+ نوشته شده توسط سلمان در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 20:9 |

کی شود در ندبه‌های جمعه پيدايت کنم

گوشه‌ای تنها نشينم تا تماشايت کنم

می‌نویسم روی هر گل نام زیبای تو را

تا که شاید این شب جمعه ملاقاتت کنم

هر سحر با یاد تو، در گریه ام می‌خوانمت

تا به کی از سوز دل ناله ز هجرانت کنم

چشم‌های خسته‌ام بارد ز هجرانت عزیز

آنقدر بارم ز ديده تا که پيدايت کنم

هر دم از نو می شمارم عقده‌های خویش را

تا به کی از پشت در آهسته نجوايت کنم

بيقرارم مهديا از بهر ديدار رخت

تا به کی از مادرت زهرا (س) تمنايت کنم

+ نوشته شده توسط سلمان در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 21:18 |
الهی از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام

ار انس و جان شرمنده ام.

حتی از روی شیطان شرمنده ام!!

که همه در کار خوداستوارند و این سست عهد

ناپایدار!!!

الهی نامه(حسن زاده آملی)

 

+ نوشته شده توسط سلمان در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 15:19 |

از رنج های بی شمارم - از تازیانه هایی که بی رحمانه بر پیکرم می نوازد- از تنهایی های کشنده ام و دست های مهربان ولی همیشه خال ام برایت نمی نویسم. مبادا حتی برای لحظه ای به بزرگی ((عشق)) شک کنی.

 

+ نوشته شده توسط سلمان در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 14:16 |

هر كس لايق خدايي است كه شخصا تصور كرده است.

(موريس مترلينگ)


+ نوشته شده توسط سلمان در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 19:24 |

 

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي ميريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد.

 

 

  ( فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده توسط سلمان در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 18:50 |

چرا نميگويند 

 كه آن كشيده سر از شرق

   آن بلند اندام

 

سياه جامه به تن

 دلبر دلير ؛  آن شير

 

 نويد روز ده  

 آن شب شكاف با تدبير

 

   ز شاهراه كدامين ديار مي آيد ؟

 

و نور صبح طراوت

 بر اين شب تاريك

  چه وقت مي تابد؟

 

در انتظار اميدم  ....... در انتظار اميد 

 

طلوع پاك فلق را چه وقت آيا من

  به چشم غوطه ورم در سرشك خواهم ديد؟

 

بيا ...!

بيا كه ديده من؛

به جستجوي تو گر از دري شده نوميد

  

 گمان مبر كه هرگز

  دري دگر زده است

سپيده گر نزده سر

 بيا بلند اندام

 

كه از سياهي چشمم

   سپيده سر زده است.......

+ نوشته شده توسط سلمان در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 19:24 |

 

خدايا به من زيستني عطا كن

 

 كه در لحظه مرگ

 

 بر بي ثمري لحظه اي كه

   

 براي زيستن گذشته است

 

 حسرت نخورم .

 

و مردني عطا كن

 

 كه بر بيهودگي اش سوگوار نباشم.

 

+ نوشته شده توسط سلمان در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 11:53 |

خوش به حال اونايي كه سيد هستن و خوش به حال اونايي كه فردا ميرن ديدن سادات.  خوش به حال من كه مامانم سيده .

يادش به خير پارسال اين موقع پدر بزرگم آخرين عيدشو خونه ما بود. پدر بزرگم سيدي با كرامت بود. از نسل امام موسي كاظم (ع) .مريضاي زيادي به واسطه اون شفاشونو از خدا گرفتن. يادش به خير. روحش شاد.

اگه فردا ميخوايد بريد ديدن سيدها پدر بزرگ منم فراموش نكنيد. با يه فاتحه به ديدنش بريد و عيديتونو بگيريد.

+ نوشته شده توسط سلمان در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 19:50 |

و من به عزت و جلالم سوگند ياد كرده ام هر كسي او را دوست داشته و تسليم او و جانشينان پس از او باشد وارد آتش دوزخ نكنم و كسي كه ولايت او را ترك كرده و تسليم او و جانشينان پس از او نباشد وارد بهشت ننمايم. اين يك واقعيتي است از من كه گفته ام دوزخ و طبقات آن را از دشمنان او و  بهشت و طبقات آنرا از دوستان و شيعيانش پر خواهم كرد.

 بحار الانوار جلد 72 صفحه 311

 


 

+ نوشته شده توسط سلمان در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 19:4 |

 

وَ لِلّهِ عَلَي النّاسِِِِِ حجّ البيتِ مَن استَطَاعَ إليهِ سبيلاً وَ مَن كَفَرَ فإنَّ اللهَ غنيّ عن العالمينَ. 

 آل عمران (97)

 

از امام صادق (ع) سوال شد: چه كسي گناهش از از تمام مردم بزرگتر است؟

فرمود: آن كس كه عرفه را درك كند و سعي و صفا و مروه را انجام دهد و طواف خانه خدا بجا آورد و نماز بگزارد و گمان كند خدا او را نيامرزيده است!!

 


 

+ نوشته شده توسط سلمان در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 19:2 |
 

لیبرالیسم سرمایه داری می گوید: ((برادر ! حرفت را خودت بزن ـ نانت را من می خورم.))

مارکسیسم می گوید : ((رفیق! نانت را خودت بخورـحرفت را من میزنم))

فاشیسم می گوید:((نانت را من میخورم و حرفت را هم خودم میزنم ـ تو فقط برای من کف بزن.))

اما اسلام می گوید: نانت را خودت بخور --حرفت را هم خودت بزن، من برای اینم که این دو حق برای تو باشد.

من انچه را حق می دانم، بر تو تحمیل نمیکنم. من خودم را نمونه میسازم تا بتوانی سر مشق بگیری.

(تا شما مسلمانان شاهد و نمونه برای جهانیان باشید. چنانچه پیامبر را شاهد و نمونه برای شما قرار دادیم.)                             بقره ۱۴۳

 

امام علی (ع): بنده و برده دیگری مباش که خداوند تو را آزاد افریده است.

                                                                                                    دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده توسط سلمان در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 16:27 |

 






+ نوشته شده توسط سلمان در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 16:11 |
حتی خداوند هم به قضاوت نمی نشیند مگر اینکه انسان عمر خود را به پایان برساند.
+ نوشته شده توسط سلمان در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 17:6 |
الهی ...

آزمودم.

تا شک دایر است دل بایر است.

دل دایرم ده.

+ نوشته شده توسط سلمان در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 21:15 |

وقتی زور و حیله لباس تقوا به تن می کند بزرگترین فاجعه تاریخ به وقوع می پیوندد.

                    رادها کریشنان

+ نوشته شده توسط سلمان در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 17:37 |

آنان که مسلمانند در اسلام با تو برادرند و انان که در قلمرو حکومت تو مسلمان نیستنددر انسانیت با تو برابرند. چز با برادری با آنها رفتار مکن.

                                          قسمتی از نامه امام علی (ع) به مالک اشتر

+ نوشته شده توسط سلمان در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 17:22 |

انسان به میزان برخورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیست بلکه درست به اندازه نیاز هایی که در خودش احساس میکند انسان است.ارزش علی (ع) در بی نیاز تر بودن او از دیگران نیست بلکه در احساس کردن نیاز های متعالی تر اوست نسبت به دیگران.و همچنین در احساس نیاز مند تر بودن و احساس کمبود بیشتر کردن او در هستی است.هر کسی نه تنها به میزان معلوماتی که دارد عالم است بلکه به میزانی مجهولاتی که در عالم احساس میکند عالم است.

یک روح بزرگ که در مسیر کاینات و عروج روح بشری تا سر منزل های خیلی دورتر می بیند دچار ((حیرت)) می شود.این غیر از ((پریشانی)) و غیر از ((ترس و جبن)) است. حیرت در برابر عظمت وجود و شکوه ابدیت و زیبایی خداست.

آن روح های چهار انگشتی! ظرفیت دلشان به اندازه یک انگشتوانه است و پرش فکرشان تا نوک بینی شان. با یک انگشتر عقیق و یک جو ارتفاع محاسن و چند صفحه قرائت مفاتیح خود را در اقیانوس علم الیقین احساس میکنند و در آغوش حور العین! خیلی خوش و راحت و خاطر جمعند!

اما آن انسان شگفتی که ((سینه اش انبوه فشرده ای از آگاهی هاست)) و ((اندیشه اش به راه های آسمان آشناتر است از راه های زمین)) ناگهان از بستر نرم خانه نیمه شب می گریزدو به نخلستان های حومه شهر پناه می برد و در دل شب از درد حیرت و هراس در برابر ملکوت عظمت وجود و جمال و جاذبه خدا و حقارت و نیاز خویش ناله بر می دارد و از هوش می رود .

+ نوشته شده توسط سلمان در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 9:27 |
زمانی که دوست داری کسی به یادت باشد به یاد من باش چون من همیشه به یاد تو هستم .

                                                             سوره بقره (۱۵۲)

+ نوشته شده توسط سلمان در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 15:31 |

بازم یه جمعه دیگه. بازم چشم انتظاری.......

       اللهم عجل لولیک الفرج

 

+ نوشته شده توسط سلمان در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 14:21 |