تبليغاتX
حس غریب
بسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحيم :: اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً برحمتك يا ارحمّ الرّاحمين :: اَلّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ في فَرَجِ مَولانا بَقيَّهَ الله وَاجْعَلْنا مِنَ الْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهْ


شایسته نیست بر سخنی که از دهان کسی خارج می شود گمان بد ببری. چرا که میتوان برای آن برداشت نیکویی نیز داشت. امام علی علیه السلام

گشته ام در جهان و آخر کار ............................دلبری برگزیده ام که مپرس

زمزمه مي‌كني: دوستت دارم
لبخند مي‌زنم
لبخند ميزني
مي‌بوسم

عجيب منطقي‌ست همه‌چيز
حتي دلتنگي‌هايمان
حتي دلگيري‌هايمان
حتي اين‌همه فاصله
كه كاش تمام شود
و فردايي كه كاش امروز شود

تنها كاش
روياهايمان باور نكنند اين‌همه منطق را
كه من
تو را ميان رويا از جنس عشق يافتم
و تو مرا ميان آنها ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 22:13  توسط سلمان | 

کوله بارت بر بند

شاید این چند سحر

 فرصت آخر باشد

که به مقصد برسیم

بشناسیم خدا

و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم

 

می شود آسان رفت

می شود کاری کرد

که رضا باشد او.

 

ای سبکبال در این راه شگرف

در دعای سحرت

در مناجات خدایی شدنت

هر گز از یاد نبر

من جا مانده بسی محتاجم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 17:48  توسط سلمان | 

ای خداوند : سه خصلت است که مرا باز می دارد تا از تو چیزی خواهم و تنها یک خصلت است که مرا بر آن می دارد.

آن سه یکی فرمانی که داده ای و من در گزاردن آن درنگ کرده ام. دیگری کاری که مرا از آن نهی فرموده ای و من در به جای آوردن آن شتابیده ام.

وسومی نعمتی که مرا ارزانی داشته ای و من در سپاس آن قصور ورزیده ام.

و اما آن یک خصلت که مرا وا می دارد تا از تو چیزی خواهم آن تفضل توست به کسی که روی به درگاه تو آرد و با امیدی نیکو به سوی تو آید – که هر احسان که کنی از روی تفضل است و هر نعمتی که دهی بی هیچ سابقه.

و این منم – ای خداوند من که به درگاه عز تو ایستاده ام آن سان که تسلیم شونده ی به مذلت نشسته ای. در عین شرم زدگی – چون بینوایان عیالمند دست سوال دراز کرده ام. اقرار میکنم که به تسلیم در برابر احسان تو کاری نکرده ام جز آن که از عصیان تو چشم پوشیده ام و در همه حال از نعمتهای تو بی بهره نبوده ام. آیا ای خداوند من همین که به درگاه تو به اعمال ناپسند خود اقرار کنم مرا سودمند است؟ و آیا همین که به درگاه تو  به زشتی کردارم معترف آیم رهایی خواهم یافت؟ یا که در همین جا که ایستاده ام خشم خود بر من گماشته ای –  و یا در همین هنگام که دست دعا به سوی تو برداشته ام  غضب خود قرین من ساخته ای؟

 ای خداوند از تو نومید نمی شوم  زیرا در توبه به روی من گشوده ای بلکه به درگاه تو می نالم – به سان بنده ای ذلیل و بر خود ستم کرده و حرمت پروردگار خود شکسته...

 

صحیفه سجادیه (نیایش دوازدهم)

 

مهمونیه خدا داره شروع میشه. خدا کنه توفیق اینو داشته باشیم که خدا مهمونمون کنه.

ماه رمضونتون مبارک.

حدیث داریم که اگه برای دیگران دعا کنیم دعای خودمونم زودتر مستجاب میشه. بیاید برای همه تو این روزا دعا کنیم. حیفه که نتونیم از اینهمه رحمت خدا استفاده کنیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 19:53  توسط سلمان | 
زان لب لعل كه رشك شكر است
خواهد آن كس كه ز اهل بصر است
عاشق و واله و شيداى تو شد
هر كسى عارف و صاحب نظر است
هر كسى محنت هجران ديده است
از دل خسته من با خبر است
بى تو گر عمر ابد بخشيدم
همه آن ضرر اندر ضرر است
هر كه را ياد تو از ياد برفت
روزگارش خطر اندر خطر است
زاد روز تو نويد است و اميد
عيد فرخنده عدل و ظفر است
همه جا بزم سرور است و حضور
همه را شور و نشاط ديگر است
زانچه گل در چمن حسن بود
گل نرگس ز همه خوبتر است

 

میلاد منجی عالم بشریت - مهدی موعود-( ارواحنا فداه) مبارک باد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 18:53  توسط سلمان | 
 

شبی كه جوشش   صد مهر  در   گریبان داشت

چـــــنین حادثه ای در  مشیمه     پنهان داشت

زمیــن  ،  به  خود  ز  تب     التهاب     می لرزید

زمـــان، ز زایـــش نــوری به خویش  می پیچید

موكــــــــــلان مشیــــــــت به كـــــــارگاه  قدر

شـــــــــدنـــــــد، تا كه ببندند طرح نقش   دگر

قضــــــــا گرفت قلم، تا كـــــــه بـر صحیفه نور

ظهــــــــــور نخبه ایجـــــــــــاد را، كند مسطور

ز عــــــــرش زمـــــــــره لاهوتیــان پرده نشین

نظــــــــــاره را بگشودند، دیده ســـــوی زمین

ز شــــــــوق، در رگ شـب خون نور جاری  بود

بــــــــر آتشش قــــــــدم از تـــاب بیقراری  بود

شبی عجب، كه همه جود بود و  فیض  و فتوح

شــــــــب شكفتن ایمان، شب  گشایش    روح

شبــــــــــی كه مطلع انـــــــوار نور سرمد  بود

ظهـــور  مصلح  كل ،  بعثت    محمـّــــــــد  بود

 

 

"محمود شاهرخی"

 
 
عید شما و  تولد من مبارک!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 20:29  توسط سلمان | 
الهی!

 یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر...خداوندا این بیچاره را چه تدبیر...بار خدایا در ماندم از تو ، لیکن در ماندم در تو...

             *اگر غایب باشم گویی کجایی و اگر به درگاه آیم در را نگشایی*

 الهی!

 خود را از همه به تو وابستم...

                           اگر بداری تو را پرستم و اگر نداری خود پرستم...

                                     نومید مساز...بگیر دستم

الهی!

                دستم گیر که دست آویز ندارم...و عذرم پذیر که پای گریز ندارم

 الهی!

          اگر طاعت بسی ندارم... در هر دو جهان جز تو کسی ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 21:36  توسط سلمان | 

بگذار تا شیطنت عشق، چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید. شاید آنجا جز رنج و پریشانی

نباشد، اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 21:5  توسط سلمان | 

مردم همه

                  تو را به خدا

                                         سوگند می دهند

اما برای من

تو آن همیشه ای

                        که خدا را به تو

                                             سوگند می دهم.

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 20:7  توسط سلمان | 

اين هفته هم گذشت تو اما نيامدی

خورشيد خانواده زهرا نيامدی

از جاده هميشه چشم انتظارها


ای آخرين مسافر دنيا نيامدی


 صبحی کنار جاده تورا منتظر شدم


اما غروب آمد و آقا نيامدی

از ناز چشمهای تو اصلا بعيد نيست

شايد که آمدی گذر ما نيامدی

امروزمان که رفت چه خاکی به سر کنيم


آقای من اگر زد و فردا نيامدی

فرصت بهانه ايست که پاکيزه تر شويم


تا روبرويمان نشدی تا نيامدی

"يابن الحسن بيای"  قنوتم وظيفه است


ديگر به ما چه آمدی يا نيامدی

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 22:34  توسط سلمان | 

چه غربت گریزی چه مهمان نوازی
چه زیباست با چشمت آیینه بازی
تو آغاز و انجام یک شعر نابی
خوشا با خیال تو تصویر سازی
سرانجام در آتش چشم هایت
مرا می نشانی مرا می گدازی
تو را ذره ای ذره ای می سرایم
مرا زخمه ای زخمه ای می نوازی
دلم را زمانی ست می آزمایی
از این دست آتش از این دست بازی
دمیده ست از خط پیشانی تو
خدایی ترین جلوه بی نیازی

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 17:36  توسط سلمان | 
این عکسا رو  ۲۴ فروردین تو محوطه خوابگاهمون گرفتم.

بقیه تو ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 18:22  توسط سلمان | 
کاش زودتر بیایی!

با تو

همین  زمین جهنمی هم

بهشت می شود.

اصلا با تو ...

همه جهنمی ها

 بهشتی می شوند .

کاش زودتر بیایی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 22:54  توسط سلمان | 

کدام گوشه ی دنیا نهفته روی چو ماهت

اله من ز که پرسم نشان یوسف چاهت

 

چقدر ناز غزل را کشیده ام که سراید

تمام سوز دلم را ز دوردست نگاهت

 

به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم

یواشکی من و این چشم های مانده به راهت

 

هنوز می رسد از لا به لای این همه تقویم

صدای ندبه و زاری ز جمعه های پگاهت

 

چه قصه ها که شنیدم ز کودکی ز ظهورت

نیامدی و شدم خود چه قصه گوی پر اهت

 

چقدر هلهله دارد طنین سبز طلوعت

چقدر همهمه دارد گدای این همه جاهت

 

چگونه جان بسپارم به پای سرخ ظهورت

به وقت گفتن این شعر و یا رکاب سپاهت

 

شکسته بال عروجم ز تیرهای معاصی

خدا کند که نیفتم ز دیدگان سیاهت

 

تمام شهر و محل را سپرده ام که بگویند

به هر کجا که تو هستی خدا به پشت و پناهت

 

دعاترین دعاها همین دعای نگار است

امان بده که بمیرم به پای بقیت الاهت

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 16:1  توسط سلمان | 

روزگاريست در اين ميکده فرياد کشم

دادرس نيست که از درد دلم داد کشم

داد و بي داد که در محول ما رندي نيست

که برش طعنه برم آه ز بي داد کشم

۹ ربیع الاول آغاز ولایت امام زمان (عج) بر همه منتظران مبارکباد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 17:6  توسط سلمان | 

از تنهایی مگریز

به تنهایی مگریز

گهگاه آنرا بجوی و تحمل کن

و به آرامش خاطر مجالی ده!

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 16:57  توسط سلمان | 

صدای گرم معلم-: «چرا نمی آیی؟
بیا که جمله بسازیم با نمی آیی»
و گچ بروی تن تخته ریخت گردش را
نوشت: جمعه، افق،آشنا،نمی آیی
وبعد مکث، کمی بغض،باز با خود گفت:
بگو به من که می آیی و یا نمی آیی؟
وگچ دوباره به حرف آمد و دوباره نوشت:
« چقدر مانده مگر تا...» چرا نمی آیی؟
دوباره بازی و مثل همیشه من گرگم !!
هزار را که شمردم بیا!! نمی آیی؟
تکاند دست و دلش را کنار پنجره رفت
وگفت: مرد غزلواره ها نمی آیی؟
........
دوباره تخته سیاه است و جمله های سپید
چقدر جمله بسازیم با نمی آیی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 10:36  توسط سلمان | 

گاه آرزو میکنم زورقی باشم برای تو

 تا بدان جا برمت که می خواهی

زورقی توانا

به تحمل باری که بر دوش داری

زورقی که هیچ گاه واژگون نشود

به هر اندازه که نا آرام باشی

یا متلاطم باشد

دریایی که در آن می رانی.

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 10:45  توسط سلمان | 

من آموخته ام

به خود گوش فرا دهم

و صدایی بشنوم

که با من می گوید

 ((این لحظه))

 مرا چه هدیه خواهد داد.

نیاموخته ام

گوش فرا دادن به صدایی را

که با من در سخن است

و بی وقفه می پرسد

من ((بدین لحظه)) چه هدیه خواهم داد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 8:52  توسط سلمان | 

برای تو و خویش

چشمانی آرزو میکنم

که چراغها و نشانه ها را

در ظلمات مان

ببیند.

گوشی

که صداها و نشانه ها را

در بیهوشی مان بشنود.

برای تو و خویش

روحی

که این همه را

در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی

که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد

ار آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم.

 

                                                                                ((مارگوت بیکل))

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 10:16  توسط سلمان | 
 

مادر بزرگم رفت...

در بیابانی دور
که
نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی

زیر یک سنگ کبود
در دل خاک سیاه
میدرخشد دو نگاه
که بناکامی ازین محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه

باز می خندد مهر
باز می تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوی صحرای عدم پوید راه
با دلی خسته و غمگین -همه سال-
دور ازین جوش و خروش
میروم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا کشم چهره بر آن خاک سیاه

وندر این راه دراز
میچکد بر رخ من اشک نیاز
میدود در رگ من زهر ملال

منم امروز و همان و راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشک نیاز

بینم از دور،در آن خلوت سرد
-در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی-
ایستادست کسی!

"روح آواره کیست؟
پای آن سنگ کبود
که در آن تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود؟"

می تپد سینه ام از وحشت مرگ
می رمد روحم از آن سایه دور
می شکافد دلم از زهر سکوت!

مانده ام خیره براه
نه مرا پای گریز
نه مرا تاب نگاه!


شرمگین میشوم از وحشت بیهوده خویش
سرو نازی است که شادابتر از صبح بهار
قد برافراشته از سینه دشت
سر خوش از باده تنهائی خویش!

"شاید این شاهد غمگین غروب
چشم در راه من است؟
شاید این بنده ی صحرای عدم
با منش یک سخن است؟"

من،در اندیشه که :این سرو بلند
وینهمه تازگی و شادابی
در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی...

غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه:
خنده ای میرسد از سنگ بگوش!
سایه ای میشود از سرو جدا!
در گذرگاه غروب
در غم آویز افق
لحظه ای چند بهم می نگریم
سایه میخندد و میبینم : وای...
مادرم میخندد!...

"مادر ،ای مادر خوب
این چه روحی است عظیم؟
وین چه عشقی است بزرگ؟
که پس از مرگ نگیری آرام؟

تن بیجان تو،در سینه خاک
به نهالی که در این غمکده تنها ماندست
باز جان میبخشد!
قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد
سرو را تاب و توان می بخشد!

شب،هم آغوش سکوت
میرسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز رو کرده باین شهر پر از جوش و خروش
میروم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فریاد

فریدون مشیری


برای همه مادرایی که از دنیا رفتن و برای مادر بزرگ من یه فاتحه بخونید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 20:16  توسط سلمان | 

قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است

یازده بار شمردیم و یکی باز کم است

این همه آب که جاری است نه اقیانوس است

عرق شرم زمین است که سرباز کم است

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 15:51  توسط سلمان | 

 راه مـــــا از شمـــا جـــدا شده است

کُــرک وارونـه پُــر بـهــــــا شده است

از  جـــراحت  پُـــریــم  یــــــــا مـــولا

خون دل می خوریــــم یـــــــا مــــولا

معنی  حمـــــد را  نمــی دانیـــــــم

و نمــــــــاز غفیـله می خـــــوانیـــم

بسکه در گـــــوشه ای دعـا خواندیم

کاروان پیش راند و مــــا  مـــانــدیــم

در پَـس پُسـتها چـــه پَست شـدیــم 

و چــــه بی درد و خود پرست شدیم

نـــان تمـــام وجودمــــان شده است

چهره هـــامان شبیه نان شده است

آی ، نـــو کیسه ی فــــــرو مـــــــایـه

بـــــا تـوام ، بـــــا تـــو ، آی همسایه

نهـــــــــــروانی مکـن عبـــــــــادت را

 مختصـر کــن نمـــــــاز عـــــــادت را

پیشتر هــــــــا فقیر اگـــــر بـــــودیـم

بـــــــا صفــــــا تـــر ، شریفتر بــودیم

بـه نگــــــاه کبـــــــوتران ســــــوگــند

و به ســــو ســوی اختران ســوگــند

کـــــه تجــــمٌـل بلای مــــردم شــــد

عــزّت نفــس در طــمع گـــــم شـــد

چـــــه قسمها کـــه نــا بجـا خوردیم

و نــدیـدیـم از کجـــــــــا خـــــوردیــم

عشقــها عشقــهای پــــــوشــــالی

وعده هـــــا وعده هـــــای تــو خالی

شـــــــــــور آواز را   نمی فهمـــــیم

نـــــــاله ی ســـــاز را نمی فهمــیم

گــــویی از لطف پنـــج حس پــاکـیم

و گــــــرفتــــــار قـــحط الادراکـــــیم

درد امـــــــــروز   درد  بی دردیـست

دور امـــــروز   دور نــــــا مــردیـست

بس کـــــه آزرده انــــد جــــــانــم را

سرختـــر کـــــــرده ام زبـــــــانـم را

آنکه پایش به جبهه جـا مـانده ست

چند سالیست بی عصا مانده ست

از  پس انــداز چــند ســالـــه فقــط

در کـَفَش چند پینه جـا مـانده ست

بــرج ســــازان  کجـــــا خبـر دارنــد

کــه سر برج ، رفته یــــا مانده ست

خسته تـــر از همــیشه ام امــــروز

چقَدَر راه تـــــا خـــدا مـــــانده ست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 13:37  توسط سلمان | 

خدايا:

رحمتي کن تا ايمان نان و نام برايم نياورد،             

قوتم بخش تا نانم و حتي نامم را در خطر ايمان افکنم.

 

                                            (دکتر شريعتي)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 16:11  توسط سلمان | 
اگر به زلف بلند تو دست ما نرسد

گناه حال پریشان و دست کوته ماست....

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 16:7  توسط سلمان | 

مخور غم چون به پایان روزگار انتظار آید

رود سرمای دی آندم که هنگام بهار آید

خزان بر تخت یغما چند روزی بیش ننشیند

صبا با جیش نوروزی و لطف بیشمار آید

جهان از نو جوان گردد ز نفاس مسیحایش

اگر آن ماه کنعانی به صرف لاله زهر آید

به پایان می رسد تاریکی شبهای غم افزا

چو خورشید جهان آرا برون از کوهسار آید

فدای مقدمش سازم هزاران بار جانم را

اگر دانم ز روی لطف بر سویم نگار آید

دو چشمم منتظر بر در چو یعقوب از غم یوسف

که شاید پیک مصری را بدین درگه گذار آید

جهان در انتظار و من به امیدم که تا روزی

همایون طلعتم مهدی به امر کردگار آید

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 15:12  توسط سلمان | 

 

بارالها

 گناهانم را كه  مي بينم وحشت ميكنم.

 مهرباني تو را كه  مي بينم طمع مي كنم.  

اگر بخشش كني

تو مهربانتريني .

و اگر عذاب نمايي

چه باك !

كه تو ستم نمي كني.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 10:38  توسط سلمان | 

عصر يك جمعه دلگير

 

دلم گفت بگويم- بنويسم

 

كه چرا عشق به انسان نرسيده است

 

چرا آب به گلدان نرسيده است

 

و هنوزم كه هنوز است

 

غم عشق به پايان نرسيده است.

 

بگو حافظ دلخسته ز شيراز بيايد

 

بنويسد

 

كه هنوزم كه هنوز است

 

چرا يوسف گمگشته به كنعان نرسيده است

 

چرا كلبه احزان به گلستان نرسيده است.

 

عصر اين جمعه دلگير وجود تو كنار دل هر بيدل

 

آشفته شود حس...

 

تو كجايي گل نرگس؟!

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 15:26  توسط سلمان | 

در كنار تو

 

من خودم مي شوم

 

با همه كاستي هايم!

 

در كنار تو

 

آسمان را لمس ميكنم

 

و از آنجا

 

دست تكان مي دهم

 

به من كوچك بدون تو !

 

 

در آبي قلبت غوطه ور مي شوم

 

و خودخواهانه فخر مي فروشم

 

به ابرها و به آسمانها.

 

چه كسي مي تواند باور كند؟!!

 

مرا با پرواز چه كار؟!!

 

مرا با تفاخر چه نسبت؟!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 15:23  توسط سلمان | 

گاه گاهي دلم از دست همه ميگيرد

 

با تو آنگاه سخن ميگويم

 

چشم تو باغ من است

 

باز هم مي رويم.

 

گاه گاهي دلم از دست خدا مي گيرد

 

آب را مي پاشم

 

آينه را مي شكنم

 

در تو گم مي شود ايمان تنم.

 

گاه گاهي دلم از دست خدا مي گيرد

 

و نماز سخنم را به تو رو مي سازم

 

باز هم ساده تر مي بازم!

 

واي

 

گاه گاهي دلم از دست تو هم مي گيرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 20:41  توسط سلمان | 
خداوندا

چگونه ممکن است  عظمتی مثل تو نداند که در دل کوچک من چه می گذرد؟!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 18:44  توسط سلمان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین
به خداوند که معشوقه من بالاییست

سلام.

سلمان

28 تیر 66

حالا دیگه لیسانس مهندسی مکانیک!!

اينجا همه چي دارم. هر چي كه به نظرم قشنگ باشه. اينجا از دلتنگيام ميگم.از آقامون ميگم و...
نظراتون خوشحالم ميكنه – اگه الكي تعريف نكنيد.

((اللهم عجل في فرج مولانا صاحب الزمان))

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
به آسمان نگاه کن ... همین نزدیکیهاست(یه نفر!!!)
آسمون آبی(حورا)
زلف سمن سا ( داداش يوسف)
خبر از او داری ؟(رقیه)
یه زمینی که عاشق آسمونه (فرشته)
هر ستاره شبی است که از تو دورم(مریم )
جمله هاي قشنگ(شقايق )
استاد خلیل جوادی
باران (مینا خانوم)
آتیش پاره
سلمان گنجی (سلمان)
پاتوق پاپتی ها (لعیا )
حس غریب !!
بفرمایید تو...(بازم لعیا خانوم!)
دختر کوچک آدم و حوا (سعیده )
پرکلاغی
دخت بندر (عارفه )
عشق خونین (داداش یوسف2)
كهكشان راه عشق(الهام )
تو را من چشم در راهم(نیلوفر )
چرندیات یک ذهن خطر ناک(؟؟ خانوم!)
تا ساحل امید(ساجده )
معلم من علی شریعتی(بردیا)
زندگی کوچک ما(گل خانوم)
من الغريب الي الحبيب(اقا سید... )
یه روزایی... (نیلوفر)
تنهایی من (ترمه)
خل و چل
سر چاهان (دایی جونم)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM